شمارهٔ ۹ - طارم خضرا
در کرب و بلا خواندند، چون سید بطحاراکوفی ز ره تلبیس، آن شافع فردا را
بستند به رویش آب، آن قوم شرر افروزاکردند دریغ از وی، مهریهٔ زهرا را
کشتند لب تشنه، او را به لب دریااز خون تنش کردند، رنگین رخ صحرا را
شمر از ره کین ببرید، از تن ز قفایش سربر خاک سیه افکند، آن سرو دل آرا را
خولی سر آن سرور، در مطبخ خود جا دادبنهاد به خاکستر، آن چهرهٔ زیبا را
از پای درآوردند، نخل قد اکبر رامجنون ز غمش کردند، دل سوخته لیلا را
آغشته به خون کردند، آن قامت دلجو راپژمرده ز کین کردند، آن لالهٔ حمرا را
سردار سپاه دین، عباس غضنفر فرشیری که ز هم بدرید، قلب صف اعدا را
دردا که جدا کردند، دست از بدنش آخرکردند ز خون رنگین، ماه رخ سقا را
در طشت طلا در شام، آزرد یزید از چوبلعلی که خجل ز اعجاز، می کرد مسیحا را
آتش به خیام او، از قهر زدند اعداکز دود سیه کردند، این طارم خضرا را
کردند زکین غارت، اسباب خیامش رابازو به رسن بستند، صدیقهٔ صغرا را
زن های حریمش را، بردند زر و زیورکردند دل افسرده، انسیهٔ حورا را
ای شیر خدا بگذار، پایی ز نجف بیروندر کرب وبلا بنگر، این محشر کبری را
« ترکی » به عزا می کوش، در ماتم شاه دینامروز اگر خواهی، آسایش فردا را
خواهی که از این درگاه، بی فیض نمانی توزنهار مده از دست، این دولت عظمی را