گنج

شمارهٔ ۸۹ - وادی عشق

۱۲ بیت
داغت ای تشنه جگر! بر جگری نیست که نیستسر سودای تو در هیچ سری نیست که نیست
پای مردانه نهادی به ره وادی عشقگرچه دیدی که در آن ره خطری نیست که نیست
تشنه لب، جان به سپردی به لب آب رواندر غمت اشک روان، از بصری نیست که نیست
با لب خشک، سرت شمرجدا کرد ز تنزین مصیبت به جهان، چشم تری نیست که نیست
خاک عالم به سرم کز دم شمشیر و سنانبر تنت ای شه خوبان، اثری نیست که نیست
از جوانان تو در معرکهٔ کرب وبلابرسر نیزهٔ بیداد، سری نیست که نیست
زان شراری که از او خیمه و خرگاه تو سوختبر دل خلق دو عالم، شرری نیست که نیست
سر پر نور تو بر نی، ولی از گوشهٔ چشمبه یتیمان خود اکنون نظری نیست که نیست
شرم از فاطمه دارم که برم نام تنورورنه درخانه خولی، خبری نیست که نیست
از سرکوی تو زینب نتواند رفتنورنه در خاطر زارش، سفری نیست که نیست
نازنین طفل یتیم تو رقیه در شامناله وا ابتایش سحری نیست که نیست
« ترکی» از کوی تو شاها! شده محروم ولیزایر کعبه کویت دگری نیست که نیست