گنج

شمارهٔ ۸۵ - چشمهٔ خنجر

۱۳ بیت
از جفا جورت ای چرخ ستمگستر، دریغ!کینه و ظلم تو زد آتش به خشک و تر، دریغ
سبز و خرم شد نهال آرزوهای یزیدشد خزان آخر نهال آل پیغمبر، دریغ
میر یثرب را چو منزل شد به دشت کربلاکشتی اش افکند در بحر بلا لنگر، دریغ
داشت منزل گرچه آن شه، بر لب شط فراتتشنه لب نوشید آب از چشمهٔ خنجر، دریغ
جان و سر بادا فدای آن شهیدی کز وفاکرد او در راه امت، ترک جان و سر، دریغ
آن سری کز موی او زهرا همی شستی غبارخولی دون، جای دادش روی خاکستر، دریغ
زان سلیمان زمان، اهریمنی از کین بریدنازنین انگشت او از بهر انگشتر، دریغ
صف شکن عباس را در پای نهر علقمههر دو دست از کین، جدا کردند از پیکر، دریغ
شد ز تیغ منقذ ابن مره عبدی دونغرق در خون جعد گیسوی علی اکبر ، دریغ
قاسم کوکب لقا را در مصاف عاشقیشد به جای رخت دامادی، کفن در بر، دریغ
راست آمد بر نشان، تیر از کمان حرملهبر گلوی نازک خشک علی اصغر دریغ
زینبی را کآفتاب از ماه رویش شرم داشتشد اسیر خصم دون، در کوی و در معبر، دریغ
«ترکی» این مرثیه جان سوز را تا می نوشتسیل خوناب دو چشمش بر گذشت از سر، دریغ