شمارهٔ ۶۹ - چشمهٔ خون
ای ز غمت دل فسرده آدم و حواخسته ز داغت روان مریم و عیسی
ای به عزایت چکیده در عوض اشکخون دل از چشم خلق عالم بالا
غرق نشد از چه رو سفینهٔ گیتیچون تو شدی تشنه کشته، بر لب دریا
جسم شریفت ز صدر زین، چو نگون شدچشمهٔ خون شد روان، ز دیدهٔ زهرا
تا به سر نیزه شد بلند سر توناله برآمد زنای نیزه اعدا
بیضه بیضا گرفت تا به سر نیگشت هویدا سرت، چو بیضهٔ بیضا
پیکر عریان چاک چاک تو از کینبود سه روز و دو شب، به دامن صحرا
کرد جدا اهرمن ز دست تو انگشتاز پی انگشتری که برد به یغما
سینهٔ تو خورد شد ز سم ستورانکهنه لباس تو گشت غارت اعدا
شمس رخت تا غروب کرد به مطبخروز سیه شد به خلق، چون شب ظلما
خواندن قرآن، سر تو بر سر نیزهتاب ز زینب ربود و صبر ز لیلا
هر که نگرید به یاد غربتت امروزغصه خورد، در شفاعت تو به فردا
از غمت ای تشنه لب! زدیدهٔ «ترکی»اشک روان جاری است دریا دریا