گنج

شمارهٔ ۵۴ - دجلهٔ زلال

۱۶ بیت
ای گوشوار عرش خداوند ذوالجلالای منبع مروت وای معدن کمال!
ای با غم و مصیبت دور زمانه جفتای درمقام صبر و رضا طاق وبی همال!
آدم به باغ خلد بود از غمت ملولزان رودلی ز آدمیان نیست بی ملال
قاتل چو شمر ناکس ومقتول چون تو کسباله کسی ندیده و نشنیده تا به حال
شمرت نداده آب چرا؟ سر ز تن بریدبا آنکه بود در بر او دجلهٔ زلال
از خنجر جفا ز تنت سر بریده شدوز سم اسب ها بدنت گشت پایمال
جسمت چو آفتاب و، به گردت ستاره وارزن های سال خورده و، اطفال خردسال
مادر به ناله بهر پسر، زن برای شویدختر ز مرگ باب و، پسر از فراق خال
یک تن به سرکشیت نیامد به غیر شمروآن هم ز راه خشم، نگفتت که کیف حال
دست تو را برید به مقتل چو ساربانگویا که جان ز جسم جهان، یافت انفصال
گشتند نوخطان تو از تیغ کین قتیلافتاد جسم اطهرشان، در صف قتال
از ترس شمر شوم، درآن دشت هولناکگشتند کودکان تو سرگشته چون غزال
ای خسرو بریده سر، ای تشنه لب شهید!ای اوفتاده دور، من الاهل والعیال!
ما را به جز خیال تو دیگر خیال نیستتا زنده ایم محو نخواهی شد از خیال
بگذشته سال و مه بسی از روز قتل تومنسوخ کی عزای تو گرددبه ماه و سال؟
«ترکی» به ما تمت شده شاها!تمام عمراز مویه همچو مویی و، ناله همچو نال