گنج

شمارهٔ ۴ - بضعه الرسول

۲۵ بیت
آه از دمی که فاطمه دخت پیمبرابا حالتی عجیب درآید به محشرا
بر دست راستش در دندان مصطفیبر دست چپ عمامهٔ پر خون حیدرا
بر دوش راست، جبه آغشته ای به زهراز مجتبی حسن شه پاکیزه گوهرا
بر دوش چپ، مشبک پیراهن حسیناز نوک تیر و نیزه و شمشیر و خنجرا
وارد شود به حشر، به این هیات شگرفدستی زند به قائمهٔ عرش داورا
با چشم اشکبار ز دل ناله ای کشدکز ناله اش فتد به دل خلق آذرا
گوید که ای الاه من، ای دادگر خدای!بنگر دمی به حال من زار و مضطرا
خاهم که داد من بستانی ز دشمنانامروز خوش دلم کنی و، شاد خاطرا
زین ظلم ها که شد به من از امت پدرگیری تو انتقام ز امت سراسرا
دندان باب من، شکستند از جفاکردند سقط محسنم از صدمهٔ درا
بشکافتند فرق پسر عم من علیبا تیغ کین، میانهٔ محراب منبرا
مسموم ساختند ز زهر جفا حسنجان داد پاره پاره جگر روی بسترا
شد پاره پاره جسم حسینم به کربلااز جورکوفیان لعین ستمگرا
صد چاک ماند جسم حسینم به روی خاکنه سر به پیکرش، نه لباسیش در برا
کشتند اقربا و جوانانش از ستماز اکبرش فتاد ز پا، تا به اصغرا
گشتند پاره پاره ز شمشیر و تیر و تیغعباس و عون و قاسم و عثمان و جعفرا
اهل حریم او به اسیری به سوی شامرفتند دل شکسته و به حال مضطرا
القصه دادخواهی او چون شود تمامآید چنین خطاب ز خلاق داورا
کای دختر حبیب من، ای مادر حسینای زوجهٔ ولی من، ای نیک اخترا!
امروز ما به دست تو دادیم اختیارکردیم ما تو را به شفاعت مخیرا
هر کس که بر حسین تو کرده جفا و ظلماو را روانه کن، سوی سوزنده اخگرا
وانکس که در عزای حسینت گریستهسیراب کن به جنت اش از آب کوثرا
بفرست دشمنان حسینت سوی جهیمبا دوستان او تو به جنت درا درا
ای مادر حسین و حسن بضعه الرسولای درگه حسین تو از عرش برترا!
« ترکی » یکی ز نوحه گران حسین توستاو را شفیع باش، تو در وز محشرا