شمارهٔ ۳۹ - اشک خونین
«در دلم لالهصفت، خون جگر میریزدصدف دیده به رخ، لؤلؤ تر میریزد»
هر زمان یاد کنم از لب عطشان حسیندجلهسان، آب سرشکم ز بصر میریزد
بهر خونی که چکید از گلوی او به زمیناز ره دیده مرا خون جگر میریزد
یادم از حنجر خشکیدهٔ او چون آیداشک خونین من از دیدهٔ تر میریزد
زان شراری که ز سوز عطشش بر جان بودگوییا بر دلم از غصه شرر میریزد
شمر با چکمهٔ پا سینهٔ او را بشکستطایر روحم از این واقعه، پر میریزد
با لب تشنه بریدند سرش را ز قفاجبرئیل از غم او خاک به سر میریزد
صفحهٔ دفتر «ترکی» ز چه خونآلود استمگر از خامهٔ او خون جگر میریزد