گنج

شمارهٔ ۴۰ - مقتل خون

۱۰ بیت
زلف اکبر چو ز خون سر او تر گردیدعقل گفتا که عجین مشک، به عنبر گردید
بر زمین خون ز گلوی شه لب تشنه حسینآنقدر ریخت که با خاک، مخمر گردید
بدنی را که بدی بسترش آغوش نبیعاقبت خاک زمین، بالش و بستر گردید
سر فرزند نبی گشت چو پنهان به تنورزین حکایت دل صدیقه پر آذر گردید
عوض شیر که نوشد، به سر دست پدرپاره از تیر، گلوی علی اصغر گردید
بعد قتل پسر فاطمه در مقتل خونچشم زینب یم اشک از مژهٔ تر گردید
آه کز کرب و بلا زینب محزون تا شامهمسفر با پسر سعد بد اختر گردید
کشته شد اکبر و لیلا ز غمش مجنون شدداغ فرزند، نصیب دل مادر گردید
گشت در کنج خرابه، چو مکان زینبروز روشن به وی از شام، سیه تر گردید
بسکه خونابه فشاند از مژه بر رخ «ترکی»دفتر شعر، ز خوناب دلش تر گردید