شمارهٔ ۳۷ - شافع محشر
که گمان داشت خزان، گلشن حیدر گرددکه گمان داشت که گل ها همه پرپر گردد
که گمان داشت که از ضربت شمشیر جفالاله گون تارک نورانی اکبر گردد
که گمان داشت لب تشنه لب آب، جدادست عباس علمدار، ز پیکر گردد
که گمان داشت که قاسم به مصاف ایثارپاره پاره تنش از نیزه و خنجر گردد
که گمان داشت که شاه شهدا با لب خشکخنجرش از دم شمشیر، ز خون تر گردد
که گمان داشت که در کوفه، سر شاه حجازمیهمان، خانهٔ خولی ستمگر گردد
که گمان داشت پس از قتل حسین بی علیبه سوی شام روان زینب اطهر گردد
که گمان داشت سکینه به ره شام بلاهمسفر با پسر سعد بد اختر گردد
این همه جور و جفا دید حسین بی علیتا که در روز جزا، شافع محشر گردد