شمارهٔ ۳۵ - طایر باغ جنان
ای شهیدی که لب تشنه بریدند سرت را!سوختند از پی یک قطرهٔ آبی جگرت را
گرچه خواندند به مهمانیت از شهر مدینهکوفیان از چه بریدند لب تشنه سرت را
طایر باغ جنان بودی و، با سنگ شقاوتبشکستند به هم دوزخیان، بال و پرت را
نه شکستند همین صدر تو را از سم اسبانکه شکستند دل مادر و جد و پدرت را
کوفیان از پدرت شرم نکردند و بریدندبا دم تیغ ستم، رشتهٔ عمر پسرت را
لعن حق باد بر آن طایفهٔ زشت نهادیکه نمودند خم از مرگ برادر کمرت را
کاش از کرب و بلا قاصدی از مهر رساندیدر نجف نزد علی ساقی کوثر خبرت را
کی علی یک نظر ازلطف سوی کرب و بلا کن!غرق در خون بنگر پیکر شمس و قمرت را
کاش در آن دم آخر که ز تن، رفت روانتمادرت بود که بستی ز وفا چشم ترت را
ترسم ای خسرو خوبان! که برد «ترکی» مسکینبه لحد همره خود آرزوی خاک درت را
روز و شب، پیشهٔ او نیست بجز نوحه سراییناامید از سر کویت منما نوحه گرت را
از تو آن روز که بر فرق نهی تاج شفاعتچشم دارد که ز وی باز نگیری نظرت را