شمارهٔ ۲ - سحاب اشک
به سجده سر چو نهاد آن امام جن و بشربرای طاعت درگاه خالق داور
برای کشتن آن میر مومنان از کینگرفت تیغ به کف، ابن ملجم کافر
چنان به تارک او تیغ کین فرود آوردکه تا به جبههٔ او را شکافت سر تا سر
دریغ و درد که شق القمر سرش گردیدشهی که نیز، ز اعجاز اوست شق قمر
فتاد سر و قد او به دامن محرابز خون فرق همایون، محاسنش شد تر
میان ارض و سما هاتفی ندا در دادکه کشته گشت علی جانشین پیغمبر
به گوش مردم کوفه، چون این ندا آمدتمام جانب مسجد شدند راه سپر
سحاب اشک فشاندند ز ابر دیدهٔ خودشبر بسان شبیر و شبیرهمچو شبر
به اشک و آه ز مسجد به خانه اش بردندشه سریر ولایت فتاد در بستر
چنان ز اهل حرم بانگ شور غم برخاستکه سوزشان به دل چرخ پیر، ریخت شرر
زشور نالهٔ اهل حرم ولی خداگشود دیده و بر هر طرف نمود نظر
درآن میان به حسینش نظر نمود و بدیدروان ز دیده سرشکش بود چو لؤلؤ تر
به گریه گفت که ای نور هر دو دیدهٔ من!سرور سینهٔ زهرا و سبط پیغمبر
کنون که بهر من از دیده گوهر افشانیبه کربلا چه کنی ای مرا ز جان بهتر!
دمیکه دست علمدار لشگرت عباسجدا شود ز یمین و یسار از پیکر
دمی که تیر خورد بر گلوی اصغر تودمی که چشم تو افتد به کشتهٔ اکبر
دمی که قاسم نسرین عذار تو گرددزخون سر رخ و زلفش چو لالهٔ احمر
دمی که طفل حسن شمع عشق، عبداللهبه دامن تو بریدند دستش از پیکر
دمی که شمر نهد پا به روی سینهٔ توبرای کشتن تو از کمر کشد خنجر
دمی که زینب غمدیده در محیط بلاچو بخت خویش کند معجر سیاه به سر
دریغ و درد ازآن دم که قاتل خوانخواربرد ز کینه لب تشنه از قفایت سر
فغان و آه از آن دم که خولی جانیسرت نهان کند اندر تنور خاکستر
رقم کند چو حدیث شهادتت « ترکی »چکد ز خامه او خون به صفحه دفتر