گنج

شمارهٔ ۱ - طبل الرحیل

۴۵ بیت
چون به حکم پادشاه انس و جاندرمد این گشت سلمان، حکمران
گشت چون در حکمرانی مستقلبنده اش گشتند خلق، از جان و دل
چون زمان زندگیش آمد به سرپیک مرگش آمد و کوبید در
از قضا گردید بیمار و علیلجیش عمرش کوفت طبل الرحیل
برکشید از پردهٔ دل، آه سردگفت با یاران، چنین آن نیک مرد
که مرا هنگام رحلت شد قریببایدم رفتن از این دنیا غریب
گفت ای نیکو سیر یاران من!وی رفیقان و هواداران من!
مر مرا گفته است احمد این چنینآن رسول اولین و آخرین
چون تو خواهی زین جهان بیرون شدندمرده گان گویند همراهت سخن
اینک ای یاران، به تابوتم نهیدپیکرم را سوی قبرستان برید
پس به تابوتش نهادند آن زمانبردن او را سوی قبرستان کسان
پس برون آمد ز تابوت آن جناببا گروه مرده گان کرد این خطاب
کی گروه بی زبانان السلاماز جهان نادیده کامان السلام
چون به امر حق، سلامم بشنویدلطف باشد گر جوابم را دهید
تا که از قبری صدایی شد بلندکه زمن بادت علیک ای ارجمند!
حضرت سلمان، جوابش چون شنیدگفت با یاران مرا واپس برید
که مرا گفتار احمد شد یقینراست فرمود آن رسول پاک دین
پس به سوی خانه بردندش کسانخفت در بستر به جسمی ناتوان
دوستان کردند با او این خطابکه بیان فرما تو ای عالی جناب!
کز پس مردن، که غسلت می دهدکه کفن پوشاند و دفنت کند
حضرت سلمان گشود از هم در لبگفت با آن قوم، از روی ادب
که مرا غسلم دهد آن پاکزادکه جناب مصطقی را غسل داد
این سخن با دوستان خود بگفتدیده را بر هم نهاد و خوش بخفت
در عجب ماندند مردم زین جوابکه نبی را غسل داده بوتراب
هان علی اندر مدینهٔ مصطفی ستزان بلد تا این بلد فرسنگ هاست
در سخن بودند کز در با شتابشد سواری حاضر و بر رخ نقاب
ناگهان دیدند جمله مردمانخیمه ای آمد فرود از آسمان
نعش سلمان را در آن خیمه نهادیکه و تنها در آن دم غسل داد
پس نمازش خواند و بسپردش به خاکوز نظرها محو شد آن جان پاک
مردمان هم سوختن هم ساختندعده ای ز آنها ورا بشناختند
که علی بود و به جز او کس نبودراست سلمان این سخن فرموده بود
یا علی ای مظهر لطف خدا!ای چراغ روشن راه هدی!
از مدینه آمدی ای بوترابجانب شهر مداین باشتاب
از مدینه ای شه ملک حجاز!تا مداین هست پس راهی دراز
بهر غسل نعش سلمان آمدیبهر دفنش آستین بالا زدی
چون شود ای معدن جود و کرم!وی خدا را حسن از سر تا قدم
از نجف آیی به دشت کربلامحشر کبری به بینی برملا
از جفا بینی حسینت را شهیدسر جدا از خنجر شمر پلید
کشته ها بینی همه عریان بدنبر زمین افتاده بی غسل و کفن
قامت عباس را بینی که چونچاک چاک افتاده اندر خاک و خون
بر زمین افتاده جسم اطهرشبر سر نی رفته نورانی سرش
آتشی بینی زکین افروختهخیمه گاه اهل بیتت سوخته
کودکانت درکف طغیانگراندخترانت بستهٔ بند گران
یا علی ای آفتاب عالمین«ترکی» ات هم هست همنام حسین
چون شود ای حاکم حکم قضاشافعش گردی تو در روز جزا