گنج

شمارهٔ ۱۰۷ - طایر بی آشیان

۱۵ بیت
نام دشت نینوا، هر گه که آید بر زبانمهمچو نی آتش فتد در بند بند استخوانم
شد خزان، در کربلا چون گلشن آل پیمبربلبل آسا، روز و شب، در ناله و آه فغانم
هر زمان خواهم نویسم داستان کربلا راخون شود جاری ز نوک خامهٔ عنبرفشانم
هر زمان آرم به یادم ، غربت و مظلومیَش راجای اشک، از دیدهٔ غمدیده خون دل فشانم
آه از آن ساعت که گفتا شاه دین، با لشکر کفرکی گروه از تشنگی در کام، خشکیده زبانم
گر به مهمانی مرا خواندید از شهر مدینهپس چرا ممنوع کردید آخر از آب روانم
شرط مهمانی نه این است ای گروه بی حمیتگز برای قطرهٔ آبی زنید آتش به جانم
شهر بطحا شد خراب، از ظلمتان ای اهل کوفه!وینک از جور شما چون طایر بی آشیانم
من حسینم زینت آغوش ختم الانبیایممصطفی گلبوسه ها زد بر لب معجز بیانم
باب من باشد علی شیر خدا ساقی کوثرمادرم خیرالنساء خود سرور آزادگانم
از جفا کشتید یکسر، نوجوانان رشیدمدربدر کردید از کین، دختران و خواهرانم
مرگ عباس دلاور سرو قدم را کمان کردکرده پیرم داغ هجر اکبر رعنا جوانم
پس به سوی آسمان، رو کرد آن آیینهٔ حقبا خدای خویش گفت ای کردگار مهربانم!
من در این وادی دهم لب تشنه جان، از کف به راهتتا که در محشر، به من بخشی گناه شیعیانم
رو به درگاهت نهاده «ترکی» از صدق و ارادتگوید ای تنها امیدم! از در احسان مرانم