گنج

شمارهٔ ۱۰۵ - شبستان عمر

۱۸ بیت
« پدر درد هجرت دوایی نداردغریب وطن، آشنایی ندارد»
پدر تا تو رفتی ز شهر مدینهدلم بی حضورت صفایی ندارد
چگویم پدر جان که بی شمع رویتشبستان عمرم ضیایی ندارد
تو در کربلایی و مرغ خیالمبه جز سوی تو میل جایی ندارد
در اینجا مرضیت چه سازد به بسترکه جز غم،دوا و غذایی ندارد
غریب است آنکس که در خانهٔ خودبه سر سایهٔ آشنایی ندارد
دلم خون شده در بیابان هجرتبه جز وصل تو رهنمایی ندارد
من از درد هجرتو مشکل برم جانکه دردم رموز شفایی ندارد
چسان زندگانی کنم بی سکینهکه یکدست، هرگز صدایی ندارد
همی ترسم از آرزویش بمیرمکه این دار فانی، بقایی ندارد
بگو با علی اکبر مه لقایتکه درد جدایی، دوایی ندارد
شود روزی آیا که بینم جمالتکه دنیا بقا و وفایی ندارد
بیاد تو و نینوای تو صغراچو نی، جز نوایت، نوایی ندارد
پدر ای که سر منزل کوی عشق ات!طریقی بود که انتهایی ندارد
به دربانی ات«ترکی» امید دارددریغا که برگ و نوایی ندارد
ندارد به دل آرزویی به دنیاکه او جز غم کربلایی ندارد
در این غم به وی کار گردیده مشکلبه غیر از تو مشکل گشایی ندارد
به دربانی خود کنی گر قبولشبه قصر جنان اعتنایی ندارد