گنج

شمارهٔ ۱۰۴ - آتش غم

۱۸ بیت
چه شد که ای گل من! این چنین تو پژمردیچراغ محفل من از چه زود افسردی
مگر به خواب چه دیدی که لب فرو بستیدل شکسته ما را دوباره بشکستی
شوم فدای تو ای نوگل گلستانم!چرا خموش شدی بلبل خوش الحانم؟
تو از برادر من، یادگار من بودیانیس و مونس شب های تار من بودی
به راه شام، که بودی ز جان همآوردمز سوزن مژه خارت ز پا درآوردم
میان را چو بسیار صدمه ها دیدمتو ز شام، ز کرب و بلا رسانیدم
پرید از قفس تن، کبوتر جانتالهی آنکه شود عمه ات به قربانت
به حیرتم که چرا عمه ات نمی میرد؟اجل کجاست چرا جان من نمی گیرد؟
چه صدمه ها که ز کفار دیدی ای دختر!به روی خار پیاده دویدی ای دختر!
کسی نگفت که این طفل، بی مددکار استکسی نگفت پدر کشته و عزادار است
رخت ز ضربت سیلی خصم، گشت کبودمگر که جرم تو ای نازدانه طفل چه بود
تو پاره جگر و نور و دیده ام بودیگل ریاض دل غم رسیده ام بودی
گمان نداشتم ای دختر برادر من!که می روی تو بهنگام طفلی از بر من
ز رفتنت نه همین جان ناتوان سوختکه آتش غم تو در دلم شرر افروخت
سکینه خواهرت از درد هجر، گریان استببین ز مرگ تو چون موی خود پریشان است
کنون کفن، از برای تو از کجا آرمکه در خرابه، تنت را به خاک بسپارم
دریغ و درد که کامی ندیدی از دنیاچو مرغ دام گسسته، پریدی از دنیا
کلام «ترکی» از این رهگذر اثر داردکه از مصائب زینب دلش خبر دارد