گنج

شمارهٔ ۱۰۳ - حلقهٔ ماتم

۴۱ بیت
به شام چون اسرارا خرابه شد منزلفزون ز کرب و بلا گشت بهرشان غم دل
طعامشان همگی بود لخته های جگرشرابشان همه از قطره های اشک بصر
یکی ز هجر پدر، در خروش و آه و فغانیکی ز داغ پسر، از دو دیده اشک فشان
رقیه دختر نیک اخترامام شهیددر آن خرابه ز هجر پدر، چو نی نالید
ز بسکه کرد فغان آن صغیره شد بی تاببه روی خاک، سر خود نهاد و رفت به خواب
به خواب دید که بابایش آمده ز سفرگرفته تنگ چو جان عزیزش اندر بر
زبان به شکوه گشود آن سلالهٔ حیدربه گریه گفت چرا دیر آمدی ز سفر؟
از آن زمان که تو پنهان شدی ز دیدهٔ منشکیب و صبر برفت از دل رمیدهٔ من
ز خیمه جانب صحرا مرا کشانیدندبه پشت ناقهٔ عریان، مرا نشانیدند
میان راه ز بس خصم زد مرا سیلیرخم ز صدمهٔ سیلی خصم، شد نیلی
ز ترس شمر که می زد مرا ز روی غضبجدا نمی شدم از پیش عمه ام زینب
نکرد درد دل خویش را تمام اظهارکه آن سلاله زهرا ز خواب شد بیدار
ز خواب شد بیدار و هر طرف نگریستپدر ندید و غمین گشت و زار زار گریست
ز دیده اشک فرو ریخت همچو مرواریدز هجر روی پدر، همچو بید می لرزید
به گریه گفت که ای عمه جان! چه شد پدرمکه آفتاب رخش بود سایه ای به سرم
مگر نه باب من آمد همین زمان ز سفرمرا کشید ز راه وفا چو جان، در بر
من از فراق پدر، عمه سخت غمگینمچه روی داد که او را دگر نمی بینم
بگو به من که کجا رفت عمه جان، پدرمکه از فراق رخش، خون چکد ز چشم ترم
از آن صغیره چو زینب شنید این سخناندرید جامه و از دل کشید آه و فغان
یقین نمود که در خواب دیده بابش رابه فکر رفت که بدهد چسان جوابش را
کشید از دل اندوهگین خود فریادبه گریه گفت که فریاد زین همه بیداد
ز آه و نالهٔ آن طفل، بانوان حرمزدند گرد رقیه چو حلقهٔ ماتم
در آن خرابه چو افغان آن ستم زدگانقیامتی شد و گردید رستخیز عیان
رسید نالهٔ غمدیده گان به گوش یزیدز خادمی سبب بانگ ناله را پرسید
جواب داد که طفلی ز سیدالشهدایقین کرد که دیده پدر را به عالم رویا
کنون که بخت بد از خواب کرده بیدارشپدر طلب کند از عمهٔ دل افگارش
به او گفت یزید آن ستم گر غدارکه طفل را نبود عقل و دانش بسیار
برای دیدن بابش بود ز بسکه حریصمیان مرده و زنده کجا دهد تشخیص
کنون سر پدر در طبق چو لاله نهیدپی تسلی آن طفل، در خرابه برید
سر مطهر سر حلقهٔ شهیدان رانهاد در طبق آن خادم یزید دغا
روانه گشت به سوی خرابه آن بی دینگذارد در بر آن طفل، آن طبق به زمین
فتاد دیدهٔ آن طفل، بر طبق گفتابه اشک و آه که ای عمه! از برای خدا
نخواستم من ماتم رسیده عمه طعامطعام بی پدرم، عمه بر من است حرام
من از برای پدر، می کشم ز سینه فغاننخواهم از تو ای عمه جان! نه آب و نه نان
بگفت زینب غمدیده کی کشیده تعبشود فدایی تو جان عمه ات زینب
به دست خویش تو سرپوش را بنه به کنارز عارض پدر ای همه! توشه ای بردار
ز بس به باب خود آن طفل شوق بی حد داشتچگویم آه که سرپوش را چسان برداشت
بر آن بریده سر آن طفل را نظر چو فتادلبش به لب به نهاد و ز شوق سر جان داد
ز بانگ گریهٔ اهل حرم، در آن شب تارز خواب دیدهٔ این چرخ پیر شد بیدار
سزا بود که بر آن طفل، یک جهان گریندعجب نباشد اگر اهل آسمان گریند
همین نه «ترکی» ازاین ماجرا پریشان استکه چشم فاطمه در باغ خلد گریان است