گنج

شمارهٔ ۱۰۲ - ستاره می شمرم

۱۳ بیت
پدر ز درد فراقت خون شده جگرمز هجر روی تو چون طایر شکسته پرم
پدر بیا و ز بحر غمم رهایی بخشکه سیل اشک، ز هجرت رسیده تا کمرم
مرا ز دیده بود از غم تو خون جاریچو طفل اشک، فکندی چرا تو از نظرم
خرابه منزل و لخت جگر، طعام من استببین زمانه چسان کرده خوار و دربدرم
دگر نظر به مه آسمان نخواهم کردبه خواب اگر شبی آید رخ تو در نظرم
چو آفتاب رخت در تنور کرد غروببیاد روی تو شب ها ستاره می شمرم
شبان تیره دو چشمم نمی رود در خوابچگونه خواب به چشمم رود که بی پدرم
ربود خواب زچشم تمام اهل حرمفغان نیم شب و، آه و نالهٔ سحرم
بهای قطرهٔ خون گلوی تو نشودبه جای اشک، اگر خون رود ز چشم ترم
سرت به طشت طلا و تنت به کرب و بلاکجا روم چکنم شکوه جانب که برم؟
در این خرابه تنم ز آفتاب گرم گداختپدر بیا ز وفا سایه ای فکن به سرم
بیا و دختر خود را از انتظار برآرروا مدار که من، از غم تو جان سپرم
ز گریه، دیدهٔ «ترکی» چو بحر عمان شدببین که صفحهٔ دفتر پر است از گهرم