گنج

شمارهٔ ۲۴ - خصال حسن

۳۵ بیت
زهی زنور جمالت جهان جان روشنجهان ز فیض وجود تو غیرت گلشن
تویی خزینهٔ سر الاه را خازنتویی جواهر علم رسول را مخزن
به چشم عالمیان سرمه، خاک درگاهتبه فرق پادشهان، نعل مرکبت گرزن
جهان علم و کمالی و، کوه حلم و وقارسپهر جاه و جلالی و، بحر فهم و فطن
حضیض درگهت از اوج نه سپهر، اعلافروغ طلعتت از نور آفتاب، اعلن
گر از جبین تو یک قطره خوی چکد بر خاکدمد زخاک، گل و ضمیران و نسترون
امین وحی خدا روز و شب، چو دربانانبرآستانهٔ درگاه تو کند مسکن
سزاست اطلس چرخش به جای شادروانبه هر کجا که شود خیمهٔ تو سایه فکن
تو آن کسی که رسول خدا به حکم خدایز راه لطف شفقت نهاده نام حسن
تویی که کرده رسول ات به دوش خویش سوارتویی که فاطمه ات پروریده در دامن
تویی خلیفه به جای نبی ز بعد علیتویی ز بعد علی رهنمای اهل زمن
تو آن امام به حقی که دوستان تو راشمیم لطف تو آرد، روان تازه به تن
تو آن امام غیوری که دشمنان تو راشرار قهر تو سازد بسان ریماهن
ز بردباری و حلم تو ای گزیدهٔ ناس!همی گزند ز انگشت عاقلان جهن
ز شامیان جفاکار، در حق پدرتچه حرف ها که شنیدی به زیر چرخ کهن
تو ای امام به حق، گوشوار عرش مجید!تو ای مروج شرع نبی به سر و علن!
هر آن کسی که شود منکر امامت توتنش به چوبهٔ دار فنا شود آون
بنی امیه نکرد است پاس حرمت توز حرمت تو نشد کم، به قدر یک ارزن
تو همچو مرغ بهشتی و، عرش مسکن توستدگر چه باک تو را از گروه زاغ و زغن
هماره جغد به ویرانه آشنا سازدتو خود همایی و عرش خدا تو را مامن
اگر معاویه شد غاصب حق تو چه غمطلاشناس شناسد لجین را ز لجن
کجاست قدر خزف با جواهر شهوارکجاست قیمت فقرالیهود و، مشک ختن
چگونه مهدی آخر«عج» زمان شود دجال؟چگونه جای سلیمان نشیند اهریمن؟
ز دوستان تو چون کس تو را نشد ناصربه جای جنگ نمودی تو صلح با دشمن
اگر چه صلح نمودی ولی شدی ناچارزبی همیتی کوفیان عهد شکن
در این مصالحه بی شک نهفته سری بودکه کس نداند جز ذات قادر ذوالمن
کسی که واقف از اسرار این مصالحه نیستدهن به هرزه گشاید، کند به یاوه سخن
هزار حیف که ناپاک پور بوسفیانشکست عهد و، ز پیمان خود گسست رسن
دریغ و درد که آخر ز راه مکر و فریبفغان آه که با صد هزار حیله و فن
به وقت فرصت آن بی حیا ز سم نقیعتو را شهید نمود و، خلاص شد ز حزن
چگویم آه که بگرفت اوج تا به فلکز اهل بیت تو فریاد گریه و شیون
دمی که یک صد و هفتاد پاره های جگرتو را ز حلق فرو ریخت در میان لگن
شها! به ماتم تو جای اشک، خون جگرچکد ز دیدهٔ «ترکی» چنان عقیق یمن
همیشه تا که بود اصطلاح نحویونحسن چو افضل تفضیل شد شود احسن
خدا قبیح کند روی دشمنان تو راعطا کند به محبان تو خصال حسن