گنج

شمارهٔ ۲۲ - صاحب ذوالفقار

۴۵ بیت
سرت گردم ای ساقی سیمتن!بسی کن علاج دل زار من
مرا از می عشق، سرمست کنکه من نیستم ازمی ام هست کن
بده یک دو جام از می بی غشمکه از زور مستی کند سرخوشم
گشایم زبان را به صد احترامبه مدح پسر عم خیر الانام
سر سروران، شاه دلدل سوارعلی ولی صاحب ذوالفقار
علی آن نهنگ یم پردلینبی را وصی و خدا را ولی
علی مظهر قدرت داور استعلی وارث علم پیغمبر است
علی شافع روز محشر بودعلی زوج دخت پیمبر بود
به طفلی زهم بردرید اژدرااز آن روز شد نام او حیدر را
به دلدل اگر هی کند در مصافکشد از کمر، تیغ خارا شکاف
بریزد ز پیکر سر پردلانچو برگ درختان، ز باد خزان
کشد گر ز دل نعرهٔ حیدریشکافد ز هم زهرهٔ لشگری
نباشد ز گردان و، گردکشانهمآورد او هیچ کس در جهان
عدو را به یک ضربت ذوالفقاربه بالای مرکب کند او چهار
به مردی در از حصن خیبر بکندبه ارکان خیبر تزلزل فکند
بکند آن چنان آن در آهنینکه جبریل گفتش هزارآفرین
به مرحب چو زد تیغ کین بی دریغشد از تنگ اسبش برون برق تیغ
سر عمروبن عبدود را بریدتنش را به خاک مذلت کشید
به آن زور و بازو و، آن ذوالفقاربه آن صولت و، شوکت و، اقتدار
به آن پنجهٔ دست خیبر گشاندانم کجا بود در کربلا
در آن دم که عباس نام آورشدو دستش جدا گشت از پیکرش
چو از بهر هیجا کمر تنگ بستسکینه یکی مشک خالی به دست
بیآمد به نزدیک آن شهریاربگفتا که ای عم والا تبار!
مرا تشنگی برده آرام و تابدلم سوزد از بهر یک قطره آب
چو عباس بشنید از او این سخنشد آب از خجالت چو سوز محن
گرفت از سکینه همان خشک مشکز مژگان فرو ریخت بر چهره اشک
روان شد به میدان، چو شیر ژیانهمی حمله ور گشت بر مشرکان
بیفشرد در جنگ پای ثباترسانید خود را به شط فرات
ز شط، کرد آن مشک را پر ز آبدرآویخت بر دوش خود با شتاب
کفی آب برداشت آن نور عینبیاد آمدش لعل خشک حسین
فرو ریخت آب وز شط شد برونلب تشنه و، با دلی پر زخون
کشید از کمر، تیغ آن شیر گیربر آن ناکسان، حمله ور شد چو شیر
یل صف شکن، شبل شیر الهبزد خویش را بر صف آن سپاه
چو شیر ژیان، نعره از دل کشیدصف کوفی و شامی از هم درید
شکست آن سپه را سراسربه همرساند مگر آب، سوی حرم
گرفتند گرد وی از چارسوز کین تنگ کردند میدان بر او
فکندند آن فرقهٔ نابکاردو دست از تنش از یمین و یسار
یکی می زدی نیزه بر پیکرشیکی تیغ الماس گون، بر سرش
ز بس تیر بنشست بر پیکرشقبا چون زره گشت اندر برش
به ناگاه تیری به مشکش رسیدشد عباس از بخت خود ناامید
نه بر تن، دگر طاقت تاب داشتنه بر دوش مشکش، دگر آب داشت
برون کرد پا از رکاب آن زمانبیفتاد بر خاک و،بسپرد جان
تنش را ز خنجر، نمودند پاکفکندند او را خسان، روی خاک
شد از ضربت نیزه و تیغ تیزتن نازپرورد او ریز ریز
به تن «ترکیا» جامه را چاک کنفشان آب دیده به سر خاک کن