شمارهٔ ۲۱ - صاحب تاج انما
ای دل! از چاه بیخودی بدرآخویش را وارهان ز قید هوا
خویشتن را به دست نفس مدهسر به پای جناب عشق بنه
در خرابات عشق نه قدمیوز می عشق زن به چهره نمی
عشق داری برو به سوی علیشو سگ پاسبان کوی علی
به ولای علی تولی کندیده بگشا به حق تماشا کن
به علی ناز و هر چه خواهی کنبنده اش باش و، پادشاهی کن
قبله و کعبه و مناست علیمشعر و زمزم و صفاست علی
فاتح باب خیبر است علیدر شجاعت دلاور است علی
جانشین پیمبر است علیساقی حوض کوثر است علی
حامی دین مصطفی است علیصاحب تاج انما است علی
وارث علم احمد است علیجانشین محمد است علی
جز علی کیست؟ شافع محشرجز علی کیست خلق را رهبر
نیست از حکم خالق ازلیمصطفی را وصی، به غیر علی
یا علی ای کننده خیبریا علی ای پس از نبی رهبر
در جهان هر چه هست سر تاسرهمگی صادرند و تو مصدر
در حرم ای امام جن و بشرپا نهادی به دوش پیغمبر
از برای شکستن بتهاپا نهادی به جای دست خدا
قطب افلاک را تویی محورکشتی خاک را تویی لنگر
گر سبب ذات اقدس تو نبودحق نیاورد بوالبشر به وجود
تا ز بوطالب آمدی به وجودشد هویدا هر آنچه پنهان بود
ای که بر یازده دری تو صدفکعبه از مولد تو یافت شرف
یا علی «ترکی» پریشان حالدر مدیحت بود زبانش لال
گر نگفتند خلق، کفر مگوگفتمی لا اله الا هو
گر خدا نیستی یدالهینی الله، مظهر اللهی
حکم فرما به نیک و زشتی توقاسم دوزخ و بهشتی تو
تو گرفتی ز شهر یاران تاجدین اسلام از تو یافت رواج
تو دریدی به کودکی اژدرزان سبب گشت نام تو حیدر
نعلی از سم دلدلت افتادچره او را هلال، نام نهاد
ذولفقارت به شکل لاست از آنکه کند نفی شرک را ز جهان
تویی آن پر دلی که روز مصافذوالفقار ار برون کشی ز غلاف
قاف تا قاف اگر بود لشگرهمگی را کنی تو زیر و زبر
تویی آن صاحب مروت وجودکه خدایت ولی خود فرمود
گشته ز انگشت تو قمر به دو نیمزنده شد از دم تو عظم رمیم
معجز جمله انبیاء یکسراز تو گردیده ظاهرای سرور!
آدم ار ملتجی به تو نشدیتوبه او کجا قبول شدی
حضرت نوح نام تو به زبانبرد تا شد خلاص از طوفان
گر نکردی سوی خلیل نظرکی گلستان، به وی شدی آذر
لب ز آب بقا نکردی ترخضر را گر نمی شدی رهبر
هر که در دل نهال مهر تو کشتسر قدم ساخته رود به بهشت
هر که مهر تو در دلش نبودجز سقر جا و منزلش نبود
یا علی کلب آستان توامهر که هستم ز دوستان توام
غیر راهت رهی نمی پویماین سخن را مدام می گویم
سرخوش از باده الستم منفاش گویم علی پرستم من
ای قدر قدرت و قضا فرمانوی فلک چاکر و ملک دربان
با چنین قوت چنین قدرتبا چنین همت و چنین شوکت
در کجا؟ بودی ای شه والاکه ببینی به دشت کرببلا
غرق در خون، تن حسینت راخفته بر خاک، نور عینت را
از جفا چاک چاک پیکر اودور از تن سر منور او
نوجوانانش اوفتاده ز پاهمچو سروی به دشت کرببلا
اهل بیت عزیز اوست اسیردر کف شامیان شوم و شریر
دخترانش ز ضزبت سیلیماه رخسارشان شده نیلی
خواهرانش به دیدهٔ خونباربر شترهای بی جهاز سوار
داغ حسرت تمام را بر دلراه پیموده تا چهل منزل
سر او را یزید شوم دغاداد جا در میان تشت طلا
اهل بیتش یزید بد بنیاددر خرابه مکان و منزل داد