گنج

شمارهٔ ۶۸ - راه نجات

۲۵ بیت
ای دل! از خواب شو دمی بیدارپر دلی گیر و، تنبلی بگذار
شب به سر رفت و، آفتاب دمیدخیز و آبی بزن تو بر رخسار
سفری پیش داری، ای غافل!راه دور است، توشه ای بردار
کاروان بار بست و، رفت از پیشتو هم از پس، همی روی هشدار
چشم بگشا و، راه راست بروراه کج را رها کن، ای هشیار!
گر ببارت متاع سنگین نیستزود بگذر، مترس از عشار
عقل خود را اسیر نفس مکنکه پشیمانی، آری آخر کار
کی تواند دگر که فتح کندلشکری را که کشته شد سردار
تا نسوزد دلت ز آتش عشقکی توانی رسی، به وصل نگار
گر به عقل تو نفسی غالب شددگر از وی، امید خیر مدار
پخته کی می شود گل کوزه؟ننهد تا در آتش اش فخار
خانه کی جای دوست خواهد شد؟تا نپردازیش تو از اغیار
رخ در آیینه، کی توانی دید؟تا که نزدایی از رخش زنگار
ره به منزل کجا بری تا صبح؟تو که بیراهه می روی شب تار
تو که در کیسه ات بود زر قلبجز ندامت چه آری از بازار؟
یک دم از یاد حق مشو غافلتا که ایمن شوی ز دوزخ و نار
رحم کن بر پیاده گان غریبای که بر اسب عزتی تو سوار!
سهل مشمار مردم آزاریورنه نادم شوی، به روز شمار
دل مظلومی ار برنجانیظلم بینی ز ظالمی خونخوار
به تلافی یک دل آزردنسود ندهد هزار استغفار
تو اگر بد کنی به کس، دیگرچشم نیکی زوی، به خویش مدار
غیر از این راه نیست راه نجاتگفتم و باز گویمت صدبار
بهتر از این رهی که من گفتمگر تو دانی رهی بیا و بیار
کلک «ترکی» که خوش سخن مرغی استمی چکد آب پندش از منقار
بارالها! زجرم او بگذاربه محمد و آله الاطهار