شمارهٔ ۵۲ - یار دلنواز
دوباره بر تنم آن جان رفته باز آیداگر به تربتم آن یار دلنواز آید
ز بعد مردنم از یار، مدعا این استکه بر جنازهٔ من، از پی نماز آید
ز بخت خویش، جز این از خدا نخواهم منکه یار نوسفرم از ره حجاز آید
سزد که بر همه خوبان، کند کرشمه و نازدمی که راست به قدش، قبای ناز آید
شکوه سلطنت خسروی دهد بر بادشبی به خلوت محمود، اگر ایاز آید
حکایت خود و، در قید و بند زلف نگاراگر که شرح دهم قصه ام دراز آید
به کوی میکده هر کس، ز راه صدق نرفتگمانم آنکه خجالت کشیده باز آید
حقیقت است رهی راست، تا به منزل عشقکسی بدان نرسد کز ره مجاز آید
پری رخا! دل «ترکی» به پیش غمزهٔ توکبوتری ست که در چنگ شاهباز آید