شمارهٔ ۳۵ - دل می طپد
ای چشمهٔ حیوان خجل از لعل لبانتوی آب بقا منفعل از آب دهانت
ابروی کجت هست، کمان و مژه ات تیردل می طپد اندر بر آن تیر و کمانت
از سرو ندیده است کس این قامت و رفتارخود منفعلم، خوانم اگر سرو روانت
از بس سخنان تو بود دلکش و جان بخشارباب سخن در عجب اند از سخنانت
از حسرت آن موی میانی که تو داریجسمم شده باریکتر از موی میانت
خیزم ز لحد رقص کنان، از پس مرگمیک روز اگر نام من آید به زبانت
اینم عجب آید که چه جنسی تو که عشاقجویند ز هر سو، چو هلال رمضانت
گر باده خوری پا منه از خانه تو بیرونترسم که بگیرند به مستی عس سانت
شیرینی شعر تو گرو، می برد از قند«ترکی» نی قند است مگر کلک و بنانت