گنج

شمارهٔ ۳۳ - هزار انگشت

۱۴ بیت
اگر زنی به دل زخمم ای نگار، انگشتتو را، زخون دلم می شود نگار، انگشت
من از کمان نگاه تو خورده ام تیریکه جا نموده مرا بر جگر چهار، انگشت
بجز تو چشم، من از روزگار پوشیدممرا به چشم فرو برده روزگار، انگشت
زدم به ابرویت انگشت و سخت ترسیدمکه کس چگونه رساند به ذوالفقار، انگشت
ز سوز آتش، انگشت من چو آب شوداگر اشاره کنم سوی کوهسار، انگشت
ز گرمی تب عشق، این تن بلاکش منچنان بود که گذارد کسی به نار، انگشت
تنم ز بس شده لاغر ز عشق، جانب منشود دراز، ز هر گوشه و کنار، انگشت
ز بوی دست تو خیزم ز زیر سنگ مزارمرا اگر بگذاری تو بر مزار، انگشت
بهای بوسه اگر جان طلب کنی بنهمپی قبول، بر این چشم اشکبار، انگشت
مرا چو در نظر، آن لعل آبدار آیدگزم ز حسرت آن لعل آبدار، انگشت
چو نقش مهر بماند نشان انگشتماگر گذارمت آهسته بر عذار، انگشت
حساب روز فراقت کجا؟ توان شمرمبه دست من بود ار فی المثل هزار انگشت
رقم چگونه کنی شرح حال خود «ترکی»تو را که نیست زمانی به اختیار، انگشت
شمار معنی انگشت کی تمام شود؟اگر شماره کنی تا صف شمار، انگشت.