گنج

شمارهٔ ۱۱۴ - برگ گل

۷ بیت
تا به رخ آن سیمتن رنگین نقاب انداختهسایه ای از برگ گل، بر آفتاب انداخته
تا گشوده از سر زلفین پرتابش گرهعاشقان را سر به سر، در پیچ و تاب انداخته
مردم چشمم ز هجر خال هندوی لبشهمچو زنگی بچه ای خود را در آب انداخته
پای از سر باز نشناسم یاران همتیاین چه افیونی است ساقی در شراب انداخته
زان شراب آتشین کافکنده در جام چو لبآتشی گویا به جان شیخ و شاب انداخته
خال بر رخساره اش دانی چرا باشد سیاه؟بسکه خود را در میان آفتاب انداخته
خوف «ترکی» ز آفتاب گرم روز محشر استخویش را در زیر ظل بوتراب انداخته