گنج

شمارهٔ ۱۰۴ - مهر علی

۱۰ بیت
ز دلبر تا بود جان در تنم دل برنمی‌گیرممرا تا جان به تن باشد دل از دلبر نمی‌گیرم
شبان در خواب دارم در برش تا صبحدم اماچرا یک روز در بیداریش در بر نمی‌گیرم
به یاد عقرب زلفش همه شب تا سحرگاهانگزیده مارسان، آرام در بستر نمی‌گیرم
به شمشیرم اگر خواهد زدن آن شوخ سنگین‌دلسپر سازم سر و اما سپر بر سر نمی‌گیرم
گرفتن از فراقش روز و شب آرام نتوانموگر گیرم دمی گیرم دم دیگر نمی‌گیرم
لب چون شکرش گردد اگر روزی مرا روزیز دکان شکر ریزی دگر شکر نمی‌گیرم
مسلمانان دلم را برده از کف هندوی خالشولی من هم دل از آن هندوی کافر نمی‌گیرم
من از رخسار زرد خویش بی‌زر نیستم اماعجب دارم که مویش را چرا در زر نمی‌گیرم؟
از این پس «ترکیا» از همت پیر خراباتیز دست ساقی گل‌چهره جز ساغر نمی‌گیرم
جدا سازند اگر با تیغ بند از بند اعضایمدل از مهر علی ساقی کوثر بر نمی‌گیرم