شمارهٔ ۱ - حب احمد و آل
نمیدانم چه می بود اینکه ساقی داشت در میناکه از یک جرعه اش آتش به جانم ریخت سرتاپا
همین می بد که مجنون خورد و شد دیوانه لیلیهمین می بد که وامق خورد و شد شوریده عذرا
بود رنگ همین می از ازل در سرخ گل پنهانکه از عشقش کشد بلبل به حسن بوستان آوا
تجلی گر نگردی رنگ این می در گل سوریز عشقش روز و شب افغان نکردی بلبل شیدا
می عشق است این می بی گمان هرکس زوی نوشدبجز معشوق نارد در نظر چیز دگر اصلا
بنازم دست ساقی را که تا می ریخت در جامممن از جا می فکندم از نظر دنیا و مافیها
کنون جز عشق و غیر از عاشقی کاری ندارم منز عشق و عاشقی از کس ندارم در جهان پروا
به سو هرکس ندارد عشق نتوان خواند انسانشکه انسانی که عشقش نیست حیوانی بود گویا
غرض از باده و عشق است حب احمد و آلشکه حب احمد و آل است حب خالق یکتا
هر آنکس را که در دل هست حب احمد و آلشبه روز واپسین جایش بود در جنت الماوا
به غیر از این می و این عشق نبود مقصد «ترکی»چه در ظاهر چه در باطن، چه در دنیا چه در عقبی