گنج

شمارهٔ ۸ - بر غزل شمس الدین شاهین

۲۱ بیت
جعد طره‌اش دیدم خاطرم پریشان شدیاد عارضش کردم کلبه‌ام گلستان شد
درس محنتش خواندم مشکلاتم آسان شدمحو جلوه‌اش گشتم تا رخش نمایان شد
رفتم آنقدر از خود کآیینه به سامان شد!
ناقه سرشک من بسته در رهش محملاز سپهر چشمانم دم به دم شود نازل
بی‌ابا به پای او می‌فتد ازین غافلگریه‌ای نمی‌سازد منع انبساط دل
غنچه را کجا شبنم تگمه گریبان شد؟!
بر سرم ز هجرانش شورش قیامت رفتاز هوای عشق او بی‌حدم ملامت رفت
حاصل امید من جمله در غرامت رفتاندک‌اندک این امید در پی ندامت رفت
پشت دست ما کم‌کم نذر زخم دندان شد
گیرودار صد موسی از تجلی طور استشوکت سلیمانی در ترحم مور است
صبح مطلب عاشق بعد شام دیجور استریشه تا دواند تاک جلوه‌گاه انگور است
کوششی به عرض آمد آبله نمایان شد
کشتی امیدم را ز اشک ناخدا کردمدر محیط اندوهش بی‌ابا رها کردم
با خیال سودایش عمر خود ادا کردمدر هوای وصل او دوش گریه‌ها کردم
قطره‌قطره اشک من دانه‌دانه مرجان شد
لشکر الم‌هایش کرده در دلم منزلاز نتیجه عشقش جز ستم نشد حاصل
مردم از غم هجرش تا شدم به او واصلبی‌تردد اسباب حل نمی‌شود مشکل
کز کشاکش ناخن کار عقده آسان شد
بوعلی بود پیشم در سلوک مجنونیدانشم کند اکنون از ارسطو افزونی
سینه بلیناسش طغرلم کند خونیگشت حاصل شاهین شوکت فلاطونی
بعد ازین به ختلان هم گیرودار یونان شد!