شمارهٔ ۹ - بر غزل گلشنی بخارایی
به ایمان آورد کفر سر زلف تو ایمان راتسلسلها به دور ماه رویت اهل دوران را
به قیمت بشکند مرجان گفتار تو مرجان رابه آتش افکند لعل لبت لعل بدخشان را
قد سرو تو بنشاند ز پا سرو گلستان را
به اقلیم ملاحت تا شدی یکتا به یکتاییربودم گوی عشقت را من از تنها به تنهایی
بود جایم سر کویت نیم از بس که هرجاییمرا سودای زلفین تو آخر کرد سودایی
پریشانخاطرم تا دیدهام زلف پریشان را
تنم کمتر ز خاک راه در راه تو میگرددصبا بیجا ولی با دولت و جاه تو میگردد
ازآن همراه داغم سایه همراه تو میگرددمه افلاک هر شب از رخ ماه تو میگردد
به تب افکنده خورشید رخت خورشید تابان را
بچیند شاخ نسرین خوشه از گیسوی پرچینتشفق بیرنگ گردد از حنای دست رنگینت
ز شیرین بگذرد فرهاد بیند لعل شیرینتشود مشک خطا ناچیز پیش زلف مشکینت
کند خاموش شمع عارضت شمع شبستان را
بود پیش زبانت طغرل شیرینزبان الکنشکن خوبان عالم را کلاه دلبری بشکن
به من آمد به میزان محبت از غمت با مننه تنها گلشنی از هجرت ای گل داغ در گلشن
به رنگ لاله از عشق تو دیدم لالهرویان را!