شمارهٔ ۹۴
شب که در دل عکس خورشید رخ او جا گرفتظلمت هر ذرهام باج از ید بیضا گرفت
سرفرازان را به عالم جو تواضع چاره نیستدرس تعلیم ادب میباید از مینا گرفت!
در طریق عشق از سعی طلب غافل مباشموج با این جهد آخر دامن دریا گرفت!
کفر و ایمان هر دو یکسان است اندر چشم مناز می او بر سرم این نشئه تا بالا گرفت
سوزن مرهم اگر باریک از فکر من استخار راه عشق را کی میتوان از پا گرفت؟!
در دبستان جنون بودم به مجنون همسبقمن مقیم شهر گشتم او ره صحرا گرفت
رحم نآمد با تو هیچ از نالههای زار مناز دلت تعلیم سختی شیشه خارا گرفت
پرسش بیمار باید کرد گر خود دشمن استهیچ نشنیدی سکندر چون سر دارا گرفت؟!
تا شدم رمز آشنای نقطههای بینشانصید معنی طغرلم از پنجه عنقا گرفت