شمارهٔ ۷۵
تا درین وادی غبار ما به دامان آشناستدست مجنون از تحیر با گریبان آشناست
نیست اندر ساز قانون دل ما نغمهایعمرها شد ناله ما با نیسان آشناست
میفتد بر پای مردم دم به دم از روی زرددر اشکم از یتیمی تا به نیستان آشناست
میفتد بر پای مردم دم به دم از روی زرددر اشکم از یتیمی تا به نیسان آشناست
حیرتی دارم که اسرارش بگوید مو به موشانه را دل گر به آن زلف پریشان آشناست
از خرام ناز به ره عکس پایش دیدهامجوهر آیینهام با چشم حیران آشناست
نیست امکان حصول مدعای حاجتشچشم سائل گرچه با دست کریمان آشناست
میتپد دل در برم هر لحظه از شوق رخشبال این پروانه با شمع شبستان آشناست
از تبسم دم به دم شوری به دلها افکندزخمهای سینه ما با نمکدان آشناست
در بغل رم دارد از عکس سواد دیدهاشبس که آهوی مرا وحشت به مژگان آشناست
با بزرگان هیچ از عاجزنوازی عار نیستاز ضعیفی مور اینجا با سلیمان آشناست
حبذا طغرل که بیدل میسراید مصرعیصافی آیینه با گبر و مسلمان آشناست