گنج

شمارهٔ ۳۴

هر کرا باشد گذر بر کلبه احزان مانشکند جز قرص مه نانی دگر از خوان ما
تا به کی بر نغمه ناساز ما گوشی نهیکی به جز صوت فراق آید دگر زافغان ما؟!
از پر عنقا طلب کن مدعای خویشتنگر غباری آرزو داری تو از دامان ما
دامن ما چون گهر نذر گریبان بود و بسرفت چون اوراق گل جمعیت سامان ما
عاشقان را خاکساری کسوت رنگ و وفاستجز لباس عشق نبود بر تن عریان ما
از شکست اعتبارات جهان غافل مباشدر نظر آیینه باشد صورت امکان ما
خشت زیر بقعه ما باشد از خاک عدموهم‌آبادی ندارد خانه ویران ما
صفحه جزو دل ما را که بی‌شیرازه استلطف باشد بگذری گر از سر نسیان ما
مد احسان است ابروی خم پیوست اوتحفه باشد پیش شمشیر وی اکنون جان ما
طغرل از دامان او تا دست ما کوتاه شداشک حسرت می‌چکد هر لحظه از مژگان ما