شمارهٔ ۲۹۳
ای فلک داد از جفایت در چه حالم کردهای؟!راست بودم چون الف مانند دالم کردهای!
آخر ای گردون زدی سنگ ملامت بر سرمزیر پای بیشعوران پایمالم کردهای!
از چه رو ای چرخ چون من اعتبارت دور بادقرعه بیاعتباریها به فالم کردهای!؟
از تو ای ناهید گفتارم نوای تازه داشتوز حسد ای چرخ چون یعقوب لالم کردهای!
عاقبت کار تو گر این بود ای گردون دوناز چه در روز ازل قسمت کمالم کردهای؟!
ای سپهر بیمروت این کدامین شیوه است؟!ناله میسازم ز دستت تا چو نالم کردهای!
بود در آیینه من عکس صد معنی دچارزنگ غم بر روی مرآت خیالم کردهای!
روزگاری بود که میدادم به چیزی من نوالخون حسرت ای فلک آخر نوالم کردهای!
همدمانم ناکسان غول و از دانش تهیصحبت دانشوران امر محالم کردهای!
در هوای موشکافی طغرلم پر میزندتا تو ای گردون مرا دور از وصالم کردهای!