گنج

شمارهٔ ۲۹۱ - عبدالاقدر

عارضت خورشید اوج دلبریصورتت رشک بتان آزری
برهمن بیند اگر زلف تو راکافرم گر نگذرد از کافری!
در شب زلفت دلم ره گم کندصبح رخسارت نماید رهبری
افتد آشوبی به صحرای ختنگر دهی بر باد زلف عنبری
لمعه روی تو را بیند اگرمه نشیند در مقام اختری
از فلک آید به سودای رختبر زمین خورشید و ماه و مشتری!
قاف تا قاف جهان نام تو رفتکس نآرد بر زبان نام پری
در چمن سرو ار ببیند قامتتسر فرود آرد برای چاکری!
راه و رفتار و روش گم می‌کنداز خرام و ناز تو کبک دری
سفلگان طغرل به شعر آغشته‌اندننگ می‌آید مرا از شاعری!