شمارهٔ ۲۸۴
دلبرم را هست گویا سیر صحرا آرزولاله را باشد از آن داغ سویدا آرزو
هر زمان مد نگه را رخصت نظاره کنباشدت گر از جمال او تماشا آرزو
یک سخن از لعل جانبخشش تو را کافی بودگر بود در دل تو را اعجاز عیسی آرزو
من گرفتار ویم بلبل اسیر گل بودهر کرا باشد به دل نوعی تمنا آرزو
تا توانی گیر از میخانه چشمش قدحگر تو را باشد خیال جام و مینا آرزو
گر عزیز مصر را محرم شد اما کی بودجز هوای عشق یوسف با زلیخا آرزو؟!
حلقه زنجیر او از حلقه چشمم کنیدگر بود یار مرا خلخال در پا آرزو
خواندهام بسیار از لوح کتاب نوخطانطغرل ما راست اکنون خط طغرا آرزو