گنج

شمارهٔ ۲۷

نباشد ذوق راحت کام ارباب معانی راکه سازد چرخ صرف سفله شهد مهربانی را
به نرد مهره غم اسپ مقصد را ز فرزین کنز کشت بی‌اثر حاصل نباشد دانه‌رانی را!
غم و شادی به عالم تو امین یک بم و زیرندکه در پی شام ناکامیست صبح کامرانی را
به طور قرب دل کس را نباشد محرم رازیکه نتواند کسی در وادی ایمن شبانی را!
به فتوای محبت در سلوک عشق کی باشدمیان عاشق و معشوق گفتار زبانی را؟!
به رمزی کن ادا با یار عرض مدعای خودکه دل هم نیست محرم نکته راز معانی را!
محیط دل که از موج تلاطم شورشی داردکه می‌آرد برون جز من گهرهای نهانی را؟!
به دریای سخن تا چند رانی زورق معنینه‌ای غواص کی داند سلوک درفشانی را؟!
به رنگ سرمه گردیدم به یاد چشم او طغرلقضا از موی چینی کرد با من کلک مانی را