گنج

شمارهٔ ۲۶۷

مرحبا ای دلبر سیمین‌تن سیمین‌بدنجعد مشکینت بود در گردن جانم رسن!
تا خم ابروی پیوست تو شد محراب مافرض آمد سجده با پیر و جوان و مرد و زن
این همه بیداد یا رب از کجا آموختیحبذا نارفته از لعل لبت بوی لبن؟!
از حریم درگه خود دور کن اغیار رازاغ را لایق نباشد آشیان اندر چمن!
دیده‌ام خوبان عالم را به خوبی کی بودچون تو شوخی در میان خوبرویان زمن؟!
بویی از زلفش به چین مستوجب غوغا بوداین قماش فتنه را کس چون برد سوی ختن؟!
همچو من طغرل کسی در عشرت‌آباد جهانبکر معنی را نیاوردست در عقد سخن!