گنج

شمارهٔ ۲۶۶ - حبیب‌جان

حلاوت در دلم از عشق جانانز وصلش گشته‌ام چون غنچه خندان
به سر از عشق او صد شور و غوغابه دل از مهر او سوزیست پنهان
بود از خنجر مژگان نازشهزاران رخنه اندر دین و ایمان
یم و قلزم شود پیدا به عالمبسازم گریه چون ابر بهاران
چه خوش باشد شود وصلش میسرسخن‌ها گویم از هر باب چندان
ابا ناکرده از لعلش ستانماجازت گر دهد بوسی به دندان
نیم از عاشقان بی‌مروتکه روبم خاک راهش را به مژگان
مبادا خاری اندر رهگذارشز مژگان اوفتد نبود ادب آن
زنم آبی به راه او ز دیدهکه بنشیند ز پا گردش بدینسان
غلام حلقه بر گوش است طغرلبجوید وصل جانان از دل و جان