گنج

شمارهٔ ۲۶۵

تا نگه از چشم حیران کرده‌ایمخانه آیینه ویران کرده‌ایم
عالمی ما را مسخر شد مگریاد انگشت سلیمان کرده‌ایم؟!
خویش را در محفل بزم ادببهر عید وصل قربان کرده‌ایم
لذت دردش گر اینست ای طبیببگذر از ما ترک درمان کرده‌ایم!
با وفای یار همچون زلف اودر شکست عهد پیمان کرده‌ایم
اشک نومیدی ز چشم انتظاربر در امید دربان کرده‌ایم
جان به یک نیم‌نگاهش باختیممشکل خود سخت آسان کرده‌ایم
چون سراب اندر بیابان جنوناز سرشک خویش طوفان کرده‌ایم
ما غلط پیش لبش از ناقصیقصه لعل بدخشان کرده‌ایم
شد فغان شانه خشک از تاب غمروغن از شمع شبستان کرده‌ایم
ما و مجنون خوانده در فن جنونزان سبب ترک دبستان کرده‌ایم
گرچه در هجریم از یاد رخشدم به دم سیر گلستان کرده‌ایم
همچو گل امروز از باغ سخنمعنی بسیار سامان کرده‌ایم
حبذا طغرل که بیدل گفته استیار می‌آید چراغان کرده‌ایم!