شمارهٔ ۲۶۱
بیا ای باعث شور جنونمکه چون زلف دلاویزت نگونم!
تویی آن شاهد شیرین تکلممن آن فرهاد کوه بیستونم
اگرچه دورم از وصلت ولیکندلیل شوق باشد رهنمونم
نپرسیدی ز احوالم که چون استبیا بنگر که بیروی تو چونم!
نگفتی درگه پیمان و سوگندکه باشد با تو در اینجا سکونم
هنوزم در وفا تسلیم نآریچو کردی در جفاها آزمونم
کجا شد عهد و پیمانی که کردی؟!فریبیدی به تلبیس و فسونم!
به فرمان غمت از من چه سر زدکه افکندی چنین خوار و زبونم؟!
خیال سوزن مژگانش طغرلرفو سازد همه چاک درونم!