شمارهٔ ۲۴۹
ادب سرمایه عشقم مپرس از شوخی نازمنوای نغمه «عشاق » دارد پردهسازم
چو نی میخواستم من نالهای سازم ز هجرانشخیال زلف او شد مانع جولان آوازم
نمیترسم من از رسوایی خود لیک ازآن ترسمکه افشا گردد از عشقش چو مجنون بر ملا رازم
بم و زیر خموشی کی کند مضراب من دیگر؟!به غیر از ساز قانون تو آهنگی نمیسازم!
ز فرزین کردهام اسپ هوس از بهر آن شهرخبساط عارضش نردیست من شطرنج میبازم
فغان و ناله و آه مرا هرگز تو نشنیدیرسد امروز در گوش مسیحا گرچه آوازم
نآمد دامن وصل تو ای مه بر کفم هرگزاگر چندی که چون مد نگه هر سوی میتازم
ازآن روزی که فکرم در شکار صید معنی شدبه شوخی چون کبوتر از نگه در دیده بازم
غرور و ناز تا کی منع احسان تو میسازد؟!خوشا روزی که با نیمنگه سازی سرافرازم!
غبار دیده خلقم گر از بیطالعی لیکنمیان اهل معنی در چمن چون سرو ممتازم
خدا را یک نظر کن جانب سحر حلال مناگر چندی که پیغمبر نیم کم نیست اعجازم!
خوشم طغرل من از مضمون بانگ قل قل بیدلاگر ساقی ز موج باده بندد رشته بر سازم!