شمارهٔ ۲۱
عرض حاجت میکند دل خسرو ناز تو را،نیست قانون محبت پرده ساز تو را!
چون کبوتر بسمل شوق تپیدن میشوداز قضا هرکس که بیند چشم شهباز تو را
رمز چشمت این بود نبود نمودن بعد ازینمحرم اسرار خود آن چشم غماز تو را!
در فن احیا ز شرم عجز ننشیند دگرگر مسیحا بشنود آیین اعجاز تو را!
افکند قمری به گردن طوق داغ بندگیدر چمن بیند اگر آن سرو ممتاز تو را
بیادب ترسم که بیند بگذرد از چابکیتوسن عمرم اگر خنگ سبکتاز تو را!
در معنی کردهای طغرل نهان همچون صدففاش سازد موج این دریا مگر راز تو را؟!