شمارهٔ ۲
ز عارض برقع افکندی کشودی روی زیبا راز برق رخ زدی آتش بساط خرمن ما را
سفید از انتظار مقدمت شد چشم امیدمخوشا روزی که همچون نور بر چشمم نهی پا را!
شدم چون لاله از داغ فراقت بارها اخگرنهادی بر دلم باری دگر داغ سویدا را!
نگردد مانع جولان عاشق زیر و بم هرگزکه فرقی نیست اندر ساز مجنون کوه و صحرا را
به هر محفل که آن شوخ پریرو در سخن آیدبرد اعجاز لعلش قدر انفاس مسیحا را
خیال طرهاش در گردن عاشق بود دامیرهایی نیست ممکن از کمند زلف او ما را
به روی شاهد گل غازه زد مشاطه قدرتبه عبرت چشم بگشا گر هوس داری تماشا را
نشان هستی ما محض امکان است در عالمهوس داری ز ما میکن سراغ نام عنقا را!
الهی تکیهگاهی نیست ما را جز خمار میعصای ما ضعیفان کن خیال قد مینا را!
نمودم آن قدر تمهید سامان سخن طغرلبه گوش شاهد معنی کنم عقد ثریا را