شمارهٔ ۱۸۵
میروم از خویش هر ساعت ز دنبال نفسمحمل ما را بود ساز شکست دل جرس
میتوان امروز بودن فرش پای آفتابشبروان راه را چون سایه نبود بیم کس
تا نباشی رهنورد وادی دشت عدمکی رسی در جاده اقبال این بال فرس؟!
بیفنا حاصل نگردد دولت دیدار اوکس چسان سازد تمنای وصال او هوس؟!
پختگان را کی بود از صحبت دونان گزیرشعله را بسیار باشد احتیاج خار و خس!
کارگاه باغ امکان را بود نیرنگهازاغ در صحرا و بلبل گشته محبوس قفس
خانه دل را تو از زنگ کدورت صاف کنمیشود آیینه اینجا تیره از جوش نفس
هرکه را باشد به قدر مشرب خود جادهایکی بود فیل دمان را تاب یک گشت فرس؟!
اشک در راه طلب باشد دلیل مدعاکاغذ ابری بود آیین عشق بوالهوس
دل به دزدی میرود امشب به جعد زلف اوکی بود عیار را اندیشه چوب عسس؟!
طغرل از ضبط نفس فال سعادت میزنمبر سر مرغ سخن بال هما باشد قفس