شمارهٔ ۱۶۸
باز جانم شد فدای چشم خمار دگرمشکلم افتاد در دست ستمگار دگر
بارها بودم ز عشق خوبرویان چون کمانقاتلی دوشم به تیر افکند کین بار دگر
جای مرحم آمد و آزردم از وصل رقیببر جراحت زار زخمم ماند آزار دگر
تار ساز وصلش ار بگسست دارد جای آننغمه زیر و بم هجرش بسی تار دگر
دعوی عشق ورا اثبات وحدت میکنمزانکه نبود رتبه منصور دلدار دگر
نزد یار خویش با رغم عدو یاری مپرسبر گمان آنکه نبود یار را یار دگر
چشم من بیچشم شوخش از رمد بیمار بودبا طبیب عشق گفتم گفت بیمار دگر
خوبرویان نقد حسن خود به بازار آورندنقد حسنش را بود هر روز بازار دگر
طغرل آسانش اگر خواهی تو اندر روزگاردست خود کوتاه کن جز عشق از کار دگر!