گنج

شمارهٔ ۱۴۴

عارض چون ماهش از برقع نمایان می‌کندعالمی را شمع رخسارش چراغان می‌کند
از خیال غنچه‌اش دارم به دل جمعیتیخاطرم را یاد آن گیسو پریشان می‌کند
دوش با یاد رخش از دیده باریدم گهرموج اشکم در جهان امروز طوفان می‌کند
دل به کوی یار می‌باشد ولی هر دم چو مورآن تفاخرها که در دست سلیمان می‌کند!
ای پری‌رو نقش نیرنگ کدامین صورتی؟!چشم صد آیینه را عکس تو حیران می‌کند!
گر همین باشد گداز شعله شمع وفاخانه زنبور را پروانه ویران می‌کند
با مریض عشق دارو نیست در دکان دهرمشکل مجنون ما را لیلی آسان می‌کند
حیرتی دارم که طغرل بلبل از شب تا سحردر حضور شاهد گل سخت افغان می‌کند