شمارهٔ ۱۲۳
کتاب عارضش را تا سواد خط نمایان شدز مضمون براتش مور مهمان سلیمان شد
نگاه حیرتانگیزش بساطآراست شوخی رارم چشم غزالان از خدنگ ناز مژگان شد
تماشای بهارستان رخسارش چسان سازمکه از عکس جمال او هزار آیینه حیران شد؟!
سخن میرفت در گلشن همانا دوش از زلفشوگرنه از چه این دم خاطر سنبل پریشان شد؟!
بیا ای بانی قصر دل عشاق کز هجرتز سیلاب سرشک من بنای کعبه ویران شد!
وفا ای بیوفا هرگز نمیسازی به عهد خودفراموشت ز خاطر گوییا آن عهد و پیمان شد؟!
ز گیسوی تو تا زنار بسته بر میان طغرلبتا رحمی به حال او که دور از نقد ایمان شد!