شمارهٔ ۱۱۷
مرا عشق تو تا سرمایه دنیا و دین باشدازآن از دین و دنیا حاصل عمرم همین باشد
ز داغ فرقتت نالم ولی چون نی نمینالمکه این اندوه و محنت با من از خط جبین باشد
خم ابروش محمل بسته از بار اشارتهاولی ترسم که چشم شوخ او اندر کمین باشد
بود با مهر روی او رسیدنهای من مشکلکه همچون سایه بخت تیرهام فرش زمین باشد
نمودم پیش استاد محبت ختم عشق اوازآن با خاتم من نام او نقش نگین باشد
ز گنجور ازل آمد کلید گنج غم با منبه غیر از من کجا در مخزن محنت امین باشد؟!
کنون در باغ جای سبزه و گل ناز بو رویدبه هرجایی که نقش پای آن نازآفرین باشد
خوشم با حسرت درد و غم هجران او طغرلبه کامم زهر هجرش خوشتر از صد انگبین باشد