گنج

شمارهٔ ۳ - در مدح گلشنی

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: ارشد۲۲ بیت
ساقی بده جام می رونق گلزار شدچنگ بزن مطربا چشم بسی تار شد
هی تو برآر از حرم دختر رز را به باغچیست تأمل بود گل به سر خار شد!
هی تو به تار رباب ناخن مضراب زنگوش به هر پرده تاب عیش به یک بار شد
خیز که آمد بهار وقت گل است و هزارصحن چمن زین شعار طبله عطار شد
صلصل و کبک و تذرو نغمه‌سرا زیر سروبر زبر شاخ گل بلبله سار شد
فاخته و عندلیب طوطی و طاوس و زاغبهر تماشا به باغ بر سر دیوار شد
گل به چمن جامه را کرده ز مستی قبااز می عیشش سبو گویی تو سرشار شد
غنچه دهن کرده وا خنده زده بی‌ابانوبتش از بی‌خودی یک دو سه تکرار شد
بلبل بیدل شنو مدح گل از «گلشنی»کش ز خرامش چمن گلشن اشعار شد
بانی قصر سخن مانی نقش زمنگوهر و در عدن از سخنش خوار شد
آنکه به چوگان نظم گوی ز سعدی بردوآنکه به دانش ازو بوعلی بیکار شد
آنکه ز راه سخن فصحت صحبان شکستوآنکه به حسان مرا نسبت او عار شد
موی شکافد به نظم گوی ستاند به عزمهرچه که او کرد جزم لؤلؤی شهوار شد
آنکه به فضل و کمال طعنه زند با کمالوآنکه به جود و نوال مرحمت ایثار شد
بحر به پیش دلش ریخته بود از سرابابر به نزد کفش آمده بیمار شد
از قلم مشکبار هرچه که بنوشت اوبر سر نبض خرد لیک چو طومار شد
صبح که از صادقی دم زده بر سد شرقاز دم صبح دمش دم به دم نار شد
خاک سمرقند را طعنه سزد بر فلککش به سر او تو را شیوه رفتار شد!
ای به همه علم یک زآمدنت خوشدلماز چه فراموش تو سلسله پار شد؟!
ای که نپرسی مرا آمده در کلبه‌امدیده من ز انتظار در ره تو چار شد
گوش به عرضم نما بین که چه گویم تو راکلبه احزان من بر رخ تو زار شد!
طغرل آشفته‌ام مدح تو را می‌کنمخلعت مهمانی‌ات زاده افکار شد!