گنج

شمارهٔ ۲ - نصیب قصیده

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: انپرورد۳۷ بیت
ساقی قدح لبریز کن زان می که طغیان پروردمستی فزاید، غم برد، شادی دهد، جان پرورد!
میخانه را در باز کن ساغر کشی آغاز کندل را به می دمساز کن صد گونه الحان پرورد!
از باده گلگون به من سرشار ده در انجمنتا گویم از مستی سخن گفتار حسان پرورد
در زیر سرو و پای جو وه‌وه چه خوش باشد سبو!کردست بر دل غم غلو می ده که فرحان پرورد!
فصل بهار آید همی گل در کنار آید همیصوت هزار آید همی زان رو که افغان پرورد!
گلشن ز مرد فام شد وقت می گل‌فام شدمیل همه در جام شد گر ساقی احسان پرورد
احمال آری تا به کی عمریست مخمورم ز میفریاد می‌سازم چو نی کز نی نیستان پرورد!
زان می که روح‌افزا بود گنگ ار خورد گویا شودیک جرعه در دریا شود صد دُرّ غلتان پرورد!
در دل چکانی جان شود کفر ار خورد ایمان شودنوشد ملک حیران شود او راد سبحان پرورد!
عصفور را عنقا کند جهال را دانا کنداموات را احیا کند عیسی‌صفت جان پرورد!
زو مور اژدرها شود سیمرغ را از هم دردچون بر سر عنقا دود حکم سلیمان پرورد!
گل بشکفد از نکهتش کوثر خجل از هیئتشآب حیات از لذتش در تاریکستان پرورد
در دل فزاید شور و شر سودا براندازد ز سرریزد فرو همچون مطر گوهر به نیسان پرورد
یک قطره افتد در زمین گردد زمین دُرّ سمیننوشد اگر روح‌الامین اخبار یزدان پرورد!
دل را ضیا و نور ازو تن را سراسر زور ازوما را جمال حور ازو در خلد رضوان پرورد
غم را براندازد ز دل زو آب حیوان منفعلسقای کوثر زو خجل زیرا که احسان پرورد!
عکسش اگر در کوه فتد بی‌جاده و گوهر دمدهمچون بدخشان تا ابد لعل درخشان پرورد!
در کشور ملک بدن جز می نباشد تهمتنهر قطره‌اش دُرّ عدن صد رنگ الوان پرورد!
مسکین خورد حاتم شود ذی افسر خاتم شودهر دون چشد رستم شود ملک سیستان پرورد!
گر بهره گیرد دیو ازو معدوم گردد ریو ازوهمچون مصاف گیو ازو در جنگ ترکان پرورد!
اندر خرابات مغان یکسر همه پیر و جواناز وجد گویند هر زمان می ده که دهقان پرورد!
مطرب به صورت ارغنون لحن عراقی را کنوناز پرده‌ات آور برون مجلس گلستان پرورد!
هی می بده هی می بکش هی می بخور هی باده چشنوش از می خورشیدوَش آبیست انسان پرورد!
جام جهان‌بینش لقب از ساقی گلرو طلبیاری بود یاقوت‌لب چون غنچه خندان پرورد!
زلف سیاهش سرنگون ماری که باشد پرفسونبر گردن خود ذوفنون دامی که پیچان پرورد!
سرو و صنوبر از قدش خورشید تابان از خدشبشکسته بیضا را یدش لؤلؤ ز دندان پرورد
چشمش به هنگام نگه ز ابرو قزح تیر از مژهخون هزاران بی‌گنه بر خاک یکسان پرورد
ناری بود رخسار او ماری بود زنار اوبی‌نار او بیمار او با خود چه درمان پرورد؟!
بر عارض همچون شفق بنگر چه خوش باشد عرقگلبرگ رویش هر ورق دعوی به برهان پرورد!
گل منفعل از روی او شبنم خجل از خوی اووز کاکل و گیسوی او سنبل پریشان پرورد
خضر خطش هادی مرا بر آب حیوان رهنمااسکندر از ظلمت برآ زیرا که نقصان پرورد!
هندوی خالش را نگر بر مصحف رویش مگرترسای شوخ بی‌خبر در حفظ قرآن پرورد؟!
از رخ نقاب اندازد او مه در حجاب اندازد اوهمچون شهاب اندازد او تیری که پیکان پرورد
آید به سوی بوستان بهر تماشا اقحوانصد چشم آرد تا که آن خود را نگهبان پرورد!
از لعلت ای زیباصنم فرمان بده بوسی زنمخال سیاهت برکَنَم هندو نه ایمان پرورد!
بوسی اگر ندهی مرا ای دلبر گلگون‌قبالب را کشایم با هجا حرفی که چندان پرورد
لطفت به طغرل عام کن بوسی بدو انعام کن«سرخوش ورا با جام کن تا مدح سلطان پرورد»